تحلیل سیاست خارجی (رئالیسم و چالشهای آن)
گرچه تلقی تحول رویکرد تطبیقیِ موسوم به تحلیل سیاست خارجی1 به عنوان واضحترین منبع نظریههای رفتار سیاست خارجی طبیعی است، یادآوری این نکته مهم است که همهی دیدگاهها در باب موضوع روابط بینالملل شامل گزارههایی در مورد سیاست خارجی هستند. از لحاظ تاریخی، این نکته بدین خاطر درست است که تقریباً همهی رویکردها به مطالعهی روابط بینالملل، دولت را کنشگر محوری در نظر گرفتهاند. بر این اساس، رویکردهای گوناگون (از آنهایی که بر اقتصاد سیاسی متمرکزند تا جامعهی بینالمللی و مارکسیسم) همگی شامل برداشتی از چیستی دولت و چگونگی حصول سیاست خارجی آن، صرفنظر از شیوهی تعیین سیاستها، بودهاند. بنابراین، نظریههای سیاست خارجی در ذات نظریههای روابط بینالملل هستند، حتی آن نظریههایی که محوریت دولت به عنوان کنشگر جامعهی بینالمللی را انکار میکنند.
آنچه در حدود دههی گذشته رخ داده، این است که برداشت سنتی از دولت به عنوان واحد بنیادین جامعهی بینالمللی مورد هجمه قرار گرفته است. استدلال میشود که دیدگاه دولتمحور از مُد افتاده است چرا که کنشگران جدید وارد صحنه شدهاند و نیروهای جدید (عمدتاً اقتصادی)، ماهیت روابط بینالملل را از طریق درگیر کردن دولتها در شبکهای از وابستگیهای متقابل تغییر دادهاند. این موضع در تقابل با موضع کسانی است که در دههی 1960 در حوزهی تحلیل سیاست خارجی (FPA) (مسلماً آنگونه که در ایالات متحده متداول بود) کار میکردند. افراد اخیر معتقد بودند که نوعی ویژگی مترقی در آثارشان وجود دارد که در نهایت به یک نظریهی عام رفتار سیاست خارجی منتهی میشود. اما، به نظر بسیاری، تحلیل سیاست خارجی (FPA) به عنوان یک حوزهی موضوعی2 همواره دردسرآفرین بود - زیرا نه آنگونه که در مورد تحلیلهای سیستمیک روابط بینالملل ادعا میشود، علمیِ اجتماعی بود و نه به تعبیر کاربرد شواهد و وقوفِ بعد از وقوع1 برای فهم، و انسجامبخشی به، ادراکات2 تصمیمگیران سیاست خارجی، تاریخی. تا اواخر دههی 1970، به نظر میرسید که این دغدغهها از دو جهت به خوبی مورد حمایت قرار میگیرند: تحقیقات تجربی که بسیاری را در روابط بینالملل به اعلام کهنگی نظریهی دولتمحور سوق دادند و بنبست نظری که تحلیل سیاست خارجی آشکارا دچارش شده بود. بنابراین، در این مقطع، مرور مسیر طی شده در مطالعهی سیاست خارجی بسیار مطلوب است: ببینیم آیا تحلیل سیاست خارجی همواره یک کوچهی بنبست بوده است؛ آیا نظام بینالمللی معاصر سد راه تمرکز بر سیاستهای خارجی است؛ و تا چه حد تحلیل سیاست خارجی، به عنوان رویکردی متمایز (هرچند التقاطی) به مطالعهی سیاست خارجی، غیر از حاشیه نویسی بر نظریههای کلان روابط بینالملل یا مطالعات موردی تاریخی، حرف برای گفتن دارد.
بطور خلاصه، آیا تحلیل سیاست خارجی، یک شبهعلم بیاعتبار شده است؟