انسانشناسیِ نظریه یادداشتهایی بر نظریهشناسیِ فرهنگ عامه
55000 تومان
فهرست
چکیده…………………………………………………………………………………………………………………….. 5
پیشگفتار…………………………………………………………………………………………………………………. 7
یادداشتهای پیشدرآمد………………………………………………………………………………………………. 9
پیش درآمدی کوتاه بر نظریهشناسی و فلسفة نظری داستان……………………………………………………. 15
آنالیز نظریِ متن……………………………………………………………………………………………………….. 20
آناتومی داستان/نظریه………………………………………………………………………………………………… 26
اینهمانی نظری و مسئلهی دگردیسی………………………………………………………………………………… 34
داستانهای اتمی و مولکولی………………………………………………………………………………………… 47
تمهای نظری……………………………………………………………………………………………………………. 55
آزمایشهای نظری……………………………………………………………………………………………………. 64
معادلات نظری…………………………………………………………………………………………………………. 72
مدلهای نظری…………………………………………………………………………………………………………. 78
منطق نظریه……………………………………………………………………………………………………………… 80
زیباشناسی نظریه……………………………………………………………………………………………………….. 95
جاذبهای نظری، عددی…………………………………………………………………………………………….. 99
آنالیز نظری یک داستان…………………………………………………………………………………………….. 112
آنالیز نظری چند داستان……………………………………………………………………………………………. 126
دوگانة اصل دسترسی و بومی سازی……………………………………………………………………………… 130
سلیم جواهری………………………………………………………………………………………………………… 192
یادداشتهای پیگفتار………………………………………………………………………………………………. 201
منابع و کتابشناسی……………………………………………………………………………………………….. 210
ناموجود
انسان – در یک تعریف کلی، موجودی دو بعدی با مختصات زیستی -فرهنگی است (Soukup, 2005). موجودی که از یک سو، تحت تاٍثیر طبیعت زیستی و در سوی دیگر تحت تاثیر عوامل و الگوهای فرهنگی است. انسان ارگانیسمی حسی/ نظری است – این تعریف دیگری است که ما از آن دفاع خواهیم کرد. وقتی میگوییم حسی، این ریشه در طبیعتِ زیستی انسان دارد. اما، همچنین انسان – در فرایند تکامل خود، برخوردار از سطوحی از نظریهمندی است: چیزی که در واقع، انسان را انسان میکند! باید اضافه نمود که، شناخت پیوستار حسی/ نظری انسان، در یک کلیت گشتالتی از مساله است که قابل دستیابی خواهد بود. بنابراین، آنچه انسان را از سایر موجودات زیستی متمایز میکند، این است که علاوه بر آن، انسان یک موجود نظری نیز هست؛ این بهواسطهی رشد نظریه است. در رویکرد ما از مساله، نظریهها، سلولها واحدهای سازندهی ذهن انسانی است. از اینرو، مسالهی نظریه کلیدی است و پرداخت انسانشناختی از مسالهی نظریه، موضوعی اساسی است. این همهی چیزی است که نوشتار حاضر دربارهی آن میباشد: انسانشناسی نظریه.
کلماتکلیدی: نظریه؛ موجود نظری، انسانشناسی؛ انسانشناسی نظریه.
هستهی اولیهی کتاب، تهیهی یک مقاله – با همین عنوان، برای کنفرانس انسان شناسی ASA2018* بود؛ سعی داشتم میدان تازهای را که انسانشناسی نظریه نامیدهام، را برجسته کرده – و دستکم در حد یک معرفی مطرح نمایم؛ چیزی که چکیدهی کتاب حاضر است. سپس در همین راستا، مقالهی دیگری را در کنگره انسانشناسی زیستی ارائه نمودم. اما بسیار پیشتر از این – در کار روی نظریهشناسی که کتاب دیگری است، به اهمیت آنچه متن میتوان گفت واقف بودم؛ در واقع، نظریه از همین میدانِ زمینه – یعنی متن، شروع بهرشد کرده و متولد میشود و از این رو، نظریه یک برمتن (Epitext) است – اصطلاحی که همچنین بهخوبی نشانگر پیوستار متن/نظریه نیز هست. در تایید این اظهار، یکی از ابتداییترین سطوح متن، یعنی داستانهای – شفاهی، عامیانه (Folktales) و آنچه از فرهنگ فولکلور (Folklore) سرچشمه میگیرد – را در منطقهی کوچکی مورد مطالعه قرار دادم. زیرا این زمینهی نظری از متن اغلب ممکن است، سطحی و پیشپا افتاده بهحساب میآید… اما نتیجه – این مطالعه، حیرتانگیز بود! جایی که بهنظر میرسید دارای سطوح نظری ضعیفی است، مملو از عناصر نظری بود: جایی میان داستان/نظریه. و حرکت روی این خط میانی، مدخلی است که ما را به انسانشناسی نظریه نزدیک خواهد نمود: یک نقطهی آغاز. زندگی نظریه در دل متن و متن در دل نظریه – یک دوگانگی و حیات تائویی است.
این یک جهت تازه است و از این رو – برخی دیدگاههای ارائه شده در این کتاب، نگاهی متفاوت به مساله است و درست بههمین خاطر، ممکن است بحث برانگیز باشد، که اگر چنین شود، کتاب دستکم، بههدف حداقلی خود رسیده است. امید است که چنین باشد.
گویا بزرگی – اردیبهشت 97
* https://www.anthro.ox.ac.uk/ASA-2018: Sociality, matter, and the imagination: re-creating Anthropology
محصولات مرتبط
Native-Like
اخلاق حرفهای در سازمانها (ابعاد، مؤلفهها، نظریهها و مدلها) (کتاب الکترونیک)
بیشعورِ با احساس
جدایی
| در اندیشه فرو رفتم برایت |
| نفهمیدم چه دردی بست پایت |
| اگر دانم دوای درد تو چیست |
| وگر فهمم من اینک مشکل از کیست |
| دهم دارو رهایی یابی از درد |
| تو را از درد و رنجش میکنم طرد |
| اگر دردت منم، درمان نباشد |
| دوای درد تو آسان نباشد |
| به درمانت جدایی میگزینی |
| کشم دردی ندانی و نبینی |
| دلم را از جداییها شکستی |
| خودت هم از گرفتاری نرستی |
| بیادت روز و شب از دیدهی خویش |
| بِگریم در درونم کمکم و بیش |
| سِزَد ما را که با هم یار باشیم |
| برای درد هم بیمار باشیم |
| چه نیکو بود اگر تأثیر میکرد |
| سخنهایی که گوید قلب یک مرد |
| حقیری گویدت باعاطفت باش |
کشتهی عشق
| لحظهای فکر کن و دل بده و با من باش |
| زچه باید دل من این همه محزون باشد |
| تو نپندار که اینک هذیان میگویم |
| این بیان نارسای حال اکنون باشد |
| پُراَم از عشق تو، افسوس نخواهی فهمید |
| که چه شکلی است کسیکاین همه مفتون باشد |
| نگهی کُن به ورایت به زمین من را بین |
| که وجودم از درونم تا تو بیرون باشد |
| بیتو بودن نتوانم که برایم مرگ است |
| بودن تو به حقیقت گنج قارون باشد |
| چشمهی عشق تو در عمق دلم میجوشد |
| این دم عشقت زدم پیش بس افزون باشد |
| نهراسم زعذابت که شدم کشتهی عشق |
| بنگر تا که ببینی حال من چون باشد |
| گر کلامی زدهانم به خطا بیرون شد |
| بگذر زان که گناه دل مجنون باشد |
| گر زمانی ناسزایی زخریت گفتم |
| بخششم ده که بدینسان گونه گلگون باشد |
| حرف دل را به تو گویم بیدروغ و نیرنگ |
| باورم کن که زشکات دل من خون باشد |
بحران دوران نوجوانی
در پارک ملت در حالی که برای نخستین و واپسین بار فرار از مدرسه را تجربه کردم نوشتم با سودای مهاجرت و خستگی از ... تنها، وامانده، از کار و زمان به دست خود جا مانده، میاندیشم، شاید مقصدی باشد برای رفتن، رفتن از شهر و دیار رفتن از ایل و تبار رفتن از کنار یار رفتن از پدرم رفتن از مادرخود و جدایی از برادر، عشقم راهها مسدود است جای خالی هم نیست اما رفتن به کجا؟ به کدامین نقطه؟ - به دیار دلها! - نقطه آزادی! باز میاندیشم، نکند آزادی مردهکرمی باشد که به دست مردم زیرخاک تشنه از دید همه محو شده؟ نکند خواستهی این دلها ز برای بودن بودن مصنوعی و ز ترسِ مردن مردنِ ارزشمند در دهان تاریک کشته شده؟ باز میاندیشم، فردا چه میشود؟ به کجا خواهم رفت؟ من چه کاره میشوم؟ ای خدا وای ای خدا من نمیدانم چرا به یاد ندارم که چه روزی به جهان آمدهام آری آری آری روز میلاد منم گم شده است عهد میبندم که اگر روز میلاد دلم پیدا شد جشن میگیرم همه هستند در آن مهمانی از فقیر و مستمند و معتاد تا غنی و بیگزند و آزاد باز میاندیشم، نکند نطفهی دل وانشود؟ یا اگر که واشد و به دنیا آمد نکند در این جهان جا نشود هان ای مردم غم هان ای مردم دل هان ای مردم رویاباطل چشم خود را به جهان بازکنید کار و سازندگی آغاز کنید باد شوید، با حال وزان داد شوید، در جریان نهان و آزاد شوید از ظلم جهان دیگرم حرفی نیست، همه حرفم زده شد که در آخر گفتم، «دوست دارم روزی، بگویم هر چه را میخواهم و از این دیار غمها بروم و شما را به خدا میسپرم» تهران آبانماه 1377 خورشیدیمیکدهی بیزار
| آنشب از دیدهی من خون فراوان میریخت |
| ناله از سینه و آه از سر مژگان میریخت |
| بر در میکده رفتم به سراغ ساقی |
| ساقی آنشب مِی خود کمکم و پنهان میریخت |
| هر که عاشق طلب باده فراوان میکرد |
| َمشک آبی به کنارش به پیاله کمی از آن میریخت |
| تا مرا دید نگاهی به سرو و رویم کرد |
| شرم از صورت من شُرشُرِ باران میریخت |
| لحظهای بعد به پیش آمد و محکومم کرد |
| زدهانش تَشَر و یاوه و ارزان میریخت |
| «ابله ! این حلقهی عشاق نجای چون توست» |
| گوییا حلق مرا خندهی نالان میریخت |
| دل من پیش مِی و میکده از من بیزار |
| ساقی آنشب قدحم را زهرماران میریخت |
| ناروا شد به دلم عشق و محبت لیکن |
| در فراقش زدلم چهرهی انسان میریخت |
| رفتم از میکده بیرون رو به سوی خانه |
| تا سرایم مُرشدی نغمهی نالان میریخت |
| عاشقی کو بهر رَستن از لگام عشقاش |
| هر شبی را باده زد زیره به کرمان میریخت |
| زآن زمان دیگر نخوردم مِی نگشتم سرمست |
| من خدا را پیشه کردم لطف منان میریخت |
| بنده گشتم پس به من داد خدای رحمان |
| دلبری کو به بَرم نیکی و احسان میریخت |
| هر زمان هست بُدَم، مست بُدم از دلبر |
| چونکه او بر لب من قند فراوان میریخت |
| ماه من! دلبر من! خوش قدم خوش رفتار |
| از ازل جلوهی تو ناز خرامان میریخت |
| هرکه هستی، همهی عُمر جسیم عاشق باش |
| این عبارت به دلم زمزمهواران میریخت |
پرواز ابدی
به یاد کشتار مردم بیگناه در نیویورک 11 sep2001 – 20 شهریور 1380 شگفتا که چند صد بیگناه را تبدیل به بمب میکنند و بر پیکرهی ساختمانی میکوبند تا چند هزار بیگناه دیگر، همگی به یکباره کشته شوند غول سیاه، نعرهزنان گوشت به دندان بیرحمانه به جان بشریت حملهور میشود این همنوعان من و تواَند که اسیر پنجههای او میگردند انفجار، انفجار، انفجار حرارت خون را میجوشاند و تن را ذوب میکند پس عدهای چون نمیخواهند در آتش ظلم بسوزند به پرواز درمیآیند یک پرواز ابدی پرواز، آرزوی بشریت امان از سقوط ، فغان از سقوط بیگناهان در واپسین نفس زندانی در آتشین قفس تنها عشق را به خاطر میآورند و بس با نفرت کشته شدیم و با عشق مُردیم قربانیان جنایت شدیم و آبروی جانی را بُردیم دریغا که فاجعه پایان ندارد دردا که آسایش و بشر دو خط موازیاند تهران شهریور ماه 1380 خورشیدیدلبر
| دلبرا بوی تو مدهوشم کرد |
| خم ابروی تو بیهوشم کرد |
| چشم نازات به دهانم جان داد |
| پیچش موی تو خاموشم کرد |
زندگی
زندگی یه بازیه بازی گرگم به هوا نزنی میزننت آروم نشین بپرهوا زندگی یه بازیه بازی قایم موشکه نباید ببیننت چارهی کار یک کلکه زندگی یه بازیه بازی خاله بازیه بیشترش تصوره ظاهر و صحنهسازیه زندگی یه بازیه بازی با یه توپ قشنگ بُخوره روی زمین میره بالا بیدرنگ زندگی یه بازیه بازی با اسباب بازیه اون کسی راحته که هر چه داره راضیه زندگی یه بازیه بازی بیرحم قُمار لحظهای برگ برنده دستته لحظاتی میبازی هزار هزار زندگی یه بازیه بازی پروانه و شمع غرق در آتش عشق محو در شعله شمع کسی که جرأت بازی نداره نباید بازی کنه همهرو گول بزنه خودشو راضی کنه راز و رمز زندگی رمز و راز بازیه جنگ این همبازیا برسَرِ لجبازیه غرق در بازی شدن چاه مرگ و نیستی راه آزادی ولی حس با همزیستی تهران مهرماه 1380خورشیدیدوگانگی
حتی حسرت کودکی خود را نیز نمیخورم که روزگار سختی بوده است جنگهای بیرونی و درونی و درونیتر حس گمگونهای است هست و در همان حال نیست میخواهم بروم و در همان حال نمیخواهم دوست دارم و در همان حال متنفر آشنایم و در همان حال غریب میدانم و در همان حال نادان گرسنهام و در همان حال سیر تشنهام و در همان حال سیراب پرتوانم و در همان حال خسته خسته خسته خسته هر لحظه شادم و در همان لحظه غمگین با تلاش زندگی میکنم و در همه حال مردهام مرگ مرگ مرگ آیا راه نجات هست؟ چقدر در آن غوطهورم همان گونه که در زندگی زندگی! زاییده شدن ناخواسته در گنداب یاس مرگ! موسم رهاییگونه تهران مهرماه 1380 خورشیدیبلبل پوسیده
به فریدون فروغی تو به رود خروشانی میمانستی که بر آن سد بستند و همانجا خشکید تو بلبل خوشنوایی بودی که در قفس پوسید فریاد برآوردی کردند تو را خاموش لیکن همه میخوانند فریاد تو را امروز کالبد سالها جاندادهات امروز خاک را در آغوش کشید روح زخمیات ترانهخوانان پَرِ پرواز گشود «عُمری بود غم تو دلت زندونی بود غم و غصهی دل و کی میدونست؟» فریاد برآوردی، کردند تو را خاموش لیکن همه میخوانند فریاد تو را امروز «حالا اون قوزک پات یاری رفتن داره اما نمیتونه که بره لبای خشکیدهات حرفی واسه گفتن داره اما نمیتونه که بگه» تهران مهرماه 1380 خورشیدیبازآفرینی
| من بندهای سرخوردهام والاترین |
| شوری بده برکن زِمَن حال غمین |
| من در همه عالم شدم تنهاترین |
| یار کسان و بیکسان با من نشین |
| من در هوای دیدناَت پیداترین |
| پنهان مشو از دیدهام زیباترین |
| من حلقهی گمگشتهام در این زمین |
| باشدکه دریابی مرا ای نازنین |
| من کوچکم منت بِنِه برمن نشین |
| انگشتری جایاَش بُوَد زیرنگین |
| من ناتوانی خستهام داراترین |
| تنها امیدم خواب فردوس برین |
| من غرقهی نادانیم داناترین |
| ظلمانیم نوری رسان از علم و دین |
| من روح نیمیمردهام بالاترین |
| جانآفرین جان مرا باز آفرین |

نقد و بررسیها
حذف فیلترهاهنوز بررسیای ثبت نشده است.